در این مغاک دو چشمت که سخت می لرزد/ صدای خسته من بعد از آن همه انکار
نفس ز لرزش بغضی به سعی پوشیدم/ که در خفای نگاهت شکسته ام بسیار
دوباره عزم نمودم که عشق فاش کنم / ولی چه سود که شرم آمد و شدم بیدار
On the valley of your tow eyes/after all those denials
I tried to ignore the shakes of my lips / which is happening always not in front of you
when I finally decided to uncover my Love / I ashamed again, and it awoke me out of my dream