۱۳۸۹ آذر ۳۰, سه‌شنبه

My new poem / شعری تازه از من

my new poem retelling an old memory

عطش تفته!
...
و روزگار عجب دست روی دست نهاد
نشست و دید چگونه ز پا سوار افتاد
سپس به قیمت آن چشمهای بارانی
گدازی از عطش تفته در دلش بگشاد

A news for anyone who is waiting to hear it:
the new issue of Kheradnameh - Hamshahri is under publication and will be accessible 3 dyes later

۱ نظر:

Unknown گفت...

درود
شعر زیبایی را خواندم
در این ایام تفأل به حضرت حافظ خالی از لطف نیست
....
زان يار دلنوازم شكريست با شكايت

گر نكته دان عشقي بشنو تو اين حكايت


بي مزد بود و منت هر خدمتي كه كردم

يارب مباد كس را مخدوم بي عنايت


رندان تشنه لب را آبي نميدهد كس

گويي ولي شناسان رفتند از اين ولايت


در زلف چون كمندش اي دل مپيچ كانجا

سرها بريده بيني بي جرم و بي جنايت


چشمت به غمزه ما را خون خورد و مي پسندي

جانا روا نباشد خون ريز را حمايت


در اين شب سياهم گم گشت راه مقصود

از گوشه اي برون آي اي كوكب هدايت


از هر طرف كه رفتم جز وحشتم نيفزود

زنهار از اين بيابان وين راه بي نهايت


اين راه را نهايت صورت كجا توان بست

كش صد هزار منزل بيش است در بدايت


هر چند بردي آبم روي از درت نتابم

جور از حبيب خوشتر كز مدعي رعايت


عشقت رسد به فرياد ار خود به سان حافظ

قرآن ز بر بخواني در چارده روايت
...........
با تشکر
امیرحامد ولیان